تبلیغات
هیئت نبی اکرم (ص)


هیئت نبی اکرم (ص)
(کردهای مقیم فولادشهر)
قالب وبلاگ
درخواست میگردد مبالغ اهدایی خود را به حساب 0210546617001 بانک صادرات شعبه مرکزی فولادشهر و یا حساب 739 قرض الحسنه امام حسین (ع) فولادشهر به نام هیئت واریز فرمایند
لینک های مفید








این  داستان واقعی  است                

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستورانی كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ، افراد زیادی اونجا نبودن3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن وپیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران، یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوان گوشیش زنگ خورد ، البته من با اینكه بهش نزدیك بودم  صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم.

 بگذریم، شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت  كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم.

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده ، خوب ما همه با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میكردیم ، من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش  اول بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم، اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد. 

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود ، اما اونجایی خیلی تعجب كردم كه دیشب با دوستام رفتیم سینما ، تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم ،ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ،از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میكنه!!!!

دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم ، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو كتفش به محض اینكه برگشت من رو شناخت ،یه ذره رنگ و روش پرید اول با هم سلام و علیك كردیم بعد من با طعنه بهش گفتم ماشالله از 2-3 هفته پیش بچه تون بدنیا اومدو بزرگم شده همینطور كه داشتم صحبت میكردم پرید تو حرفم گفت: داداش او جریان یه دروغ بود ، یه دروغ شیرین كه خودم میدونم و خدای خودم.

دیگه با هزار خواهش و تمنا گفت : اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام كثیف بود و قبل از هر كاری رفتم دستام رو بشورم ، همینطور كه داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم، البته اونا نمیتونستن منو ببینن ، پیرزن گفت كاشكی می شد یكم ولخرجی كنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم ،الان یه سال میشه كه ماهیچه نخوردم.

 پیر مرده در جوابش گفت: ببین امدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه، اینم فقط بخاطر اینكه حوصلت سر رفته بود  من اگه الان هم بخوام ولخرجی كنم نمیتونم بخاطر اینكه 18 هزار تا بیشتر تا سر برج برامون نمونده .

همینطور كه داشتن با هم صحبت میكردن او كسی كه سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین ، پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد ، پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار.

من تو حالو هوای خودم نبودم ،همینطور آب باز بود و داشت هدر میرفت ،تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم  رو كردم به آسمون و گفتم خدایا شكرت فقط كمكم كن ، بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی كردم كه اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین.

ازش پرسیدم كه چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماهاكه دیگه احتیاج نداشتیم ،گفت داداشمی ، پول غذای شما كه سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچه ام رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نكنم ، این و گفت و رفت. 

یادم نمی یاد كه باهاش خداحافظی كردم یا نه ،ولی یادمه كه چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به درودیوار نگاه میكردم و مبهوت بودم.  واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده؟


برگرفته از وبلاگ نخل سومار




طبقه بندی: خاطرات،
[ جمعه 28 فروردین 1394 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ هیئت نبی اکرم(ص) ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

هیئت نبی اکرم (ص ) (کردهای مقیم فولادشهر ) درمحرم الحرام سال 1431 هجری قمری مصادف با دی ماه سال 1388 باهمت عزیزان کرد تاسیس گردید

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User تماس با ما